|
khale_rize
دل نوشته های فندق کوچولو
| ||
|
[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 17:46 ] [ فندق کوچولو ]
مى خواهى بروى ؟ بهانه مى خواهى ؟
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 16:45 ] [ فندق کوچولو ]
فقط برای تو فقط برای تو که حتی در سرمای زمستان هم گرمی! برای تو که بی نهایت مهربانی برای تو که خود میدانی که کیستی ببخش مرا ببخش مرا که نمی توانم دست از تو بردارم ببخش که نمی توانم عاشقت نباشم ببخش که نمی توانم جان فدایت نباشم نمی توانم بلاگردانت نباشم نمی توانم دورت طواف نکنم ببخش مرا! ببخش! من با توأم حتی اگر مرا در دستانت آب کنی!
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 17:2 ] [ فندق کوچولو ]
چقــــــــــــــدر... [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 16:57 ] [ فندق کوچولو ]
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 16:29 ] [ فندق کوچولو ]
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 16:20 ] [ فندق کوچولو ]
نمیــدانــم چــرا چشمــانــم گاهــی بــی اختیــار خیــس مــی شــوند [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 16:19 ] [ فندق کوچولو ]
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 16:4 ] [ فندق کوچولو ]
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 11:42 ] [ فندق کوچولو ]
میگن که حمید مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده بودندو یکی از اشعار
آنها در وصف هم به قرار زیر است:
شعر زیبای حمید مصدق
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من كرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتی و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم و من اندیشه كنان غرق در این پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت در ادامه مطالب جواب فروغ فرخ زاد رو بخونین:
ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 10:46 ] [ فندق کوچولو ]
دلتنگی همیشه از ندیدن نیست [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 8:37 ] [ فندق کوچولو ]
نمیدانم ! [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 8:36 ] [ فندق کوچولو ]
خیالت آسوده باشد [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 8:33 ] [ فندق کوچولو ]
دنیای زیباییست [ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 15:45 ] [ فندق کوچولو ]
نشسته ام به تماشای آسمان بی تو اگر چه سنگ شدند این ستارگان بی تو زبان شعر من از واژه های کهنه پر است چه زود پیر شد این شاعر جوان بی تو چقدر ناله کند این گرام سر گردان چقدر گوش کنم دلکش و بنان بی تو چه فرق می کند این جام از چه لبریز است تفاوتی نکند شهدو شوکران بی تو اگر چه روح در بهشت است بی تو جهنمی ست به چشم من این جهان [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 8:30 ] [ فندق کوچولو ]
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 16:56 ] [ فندق کوچولو ]
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 16:53 ] [ فندق کوچولو ]
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 16:52 ] [ فندق کوچولو ]
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 16:51 ] [ فندق کوچولو ]
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 16:50 ] [ فندق کوچولو ]
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 15:50 ] [ فندق کوچولو ]
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 17:20 ] [ فندق کوچولو ]
خواســـــــــتـَـن همیـــــــشــﮧ [ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 17:19 ] [ فندق کوچولو ]
سلام هانی جونم!! نفسم! دارم کم میارم!! کاش میتونستی برام دعا کنی کاش اونقد ذهنت آروم و بی دغدغه بود که میشد برام دعا کنی که بتونم دوام بیارم همه حال و روز این روزامومیشه تو این شعر فهمید: با تونیستم
... ادامه مطلب [ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 16:37 ] [ فندق کوچولو ]
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : ... ... آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!! [ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 14:18 ] [ فندق کوچولو ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||